محمد على شاه آبادى ( مترجم : زاهد ويسى )
351
رشحات البحار ( فارسى )
بنابراين اگر او جسم بود ، حتى لطيفترين جسمها ، به ميزان جسميتش ، محدوديت در علم و ضعف وى لازم مىآمد و در نتيجه متناهى مىشد كه اين امر با وجوب منافات دارد . بنابراين ناگزير وى از لحاظ علم نامتناهى است و اين امر با تجرد بحث و مطلق از ماده ، تعلق مطلق به ان ، تقدر ، تحدد ، و تقوم ملازم است و قبلا دراينباره بحث شد . « 1 » دليل نهم [ اگر حق ، جسم بود ، افول و غروب مىكرد ] مسلما اگر حق ، جسم بود ، افول و غروب مىكرد . درحالىكه افول محبوب و دوستداشتنى نيست . همچنانكه حضرت ابراهيم [ ع ] گفت : اني لا أحبّ الآفلين من افولكنندگان را دوست ندارم . زيرا جسم لا محاله متحيز است و متحيز افول مىكند و از ديده نهان مىشود يا اينكه ديدگان از وى افول و غروب مىكنند . واضح است كه چنين چيزى ناگزير ممكن است . دليل دهم [ اگر حق جسم بود ، بدون شك مثل و امثال فراوانى داشت ] اگر حق جسم بود ، بدون شك مثل و امثال فراوانى داشت . موجودى هم كه چنين وضعى داشته باشد ، مثلش هم مثل دارد . درحالىكه خداوند سبحان چنين چيزى را نفى كرده و فرموده است : لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ « 2 » هيچ كس ( يا چيزى ) مانند و همتاى أو نيست . تاكيد اين عبارت در نفى « مثليت » بسيار زياد است ؛ زيرا اگر او مثل مثل
--> ( 1 ) . سرآغاز رساله القرآن و العترة . ( 2 ) . شورى ( 42 ) : 11 .